تبليغاتX
CACTUS 366
CACTUS 366
کاکتوس دله مهربونی داره
دوست واقعی

               دوست معمولی   دوست واقعی

 

دوست معمولی هیچگاه نمی تواند گریه تو را ببیند.

دوست واقعی شانه هایش از گریه تو تر خواهد بود.

 

دوست معمولی اسم کوچک والدین تو را نمی داند.

دوست واقعی شاید تلفن آنها را جایی نوشته باشد.

 

دوست معمولی یک جعبه شکلات برای مهمانی تو میاورد.

دوست واقعی زودتر به کمک تومی آید وتا دیروقت برای تمیزکردن می ماند.

 

دوست معمولی از دیر تماس گرفتن  تو دلگیر و ناراحت می شود.

دوست واقعی می پرسد چرا نتوانستی زودتر تماس بگیری.

 

دوست معمولی دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.

دوست واقعی سعی در حل آنها می کند.

 

دوست معمولی می پندارد که دوستی شما بعد از یک مرافعه تمام می شود.

دوست واقعی می داند که بعد از یک مرافعه دوستی محکمتر می شود.

 

|+| نوشته شده توسط حسن در سه شنبه 22 اسفند1385 ساعت 2:10 PM |

تو منحصر به فردی

تو منحصر به فردی....

 

آیا می دانی تو بی همتاترین فردی هستی که این مطلب را می خوانی؟

بله تو را می گویم   فقط اثر انگشت تو نیست که با تمامی انسانها متفاوت است.

جلوی آینه خود را بنگر

چشمان زیبایت نیز منحصر به فرد هستند چهره ات یکتاترین چهره است واگرسالهای سال در جهان بگردی  چهره ای کاملا شبیه خود نخواهی یافت.

عزیزم نه فقط در جسم منحصر به فردی که در روح و روان نیز بی همتایی.

تو حاوی میلیاردها ژن خاص هستی که تو را هدایت می کند و دارای توانائی های بالقوه و منحصر به فردی هستی که وجودت از آنها بهره می جوید پس سرمایه ای که تو با خود به جهان آورده ای منحصر به فرد است.

تو که منحصربه فردی           باید منحصر به فرد عمل کنی.

رمان زندگیت را نمی دانم تا بگویم که فصل دیگرش را چگونه بنویس تا قشنگتر شود.

شادیهایت  غمهایت  عشقت  توانایی هایت هم مثل سایر اجزاء وجودت منحصر به فردند. پس تو

نخواهی توانست که خودرا با کسی مقایسه کنی  چون تو

                              فقط تویی و همتا نداری

تو رمان زندگی خود را نوشته ای و باز هم می نویسی. تو نمی توانی رمانهای دیگر را کپی کنی چون                          تو یکتاترین انسانی

اکنون داری فصل جوانی را می نویسی 

اکنون که فصل حاضر رمان زندگیت را مینویسی تصمیم بگیر که چگونه این فصل را بنویسی و به پایان برسانی چون

                                      نقش اول این رمان تویی

                                           

                                       با آرزوی موفقیت برای تک تک شما دوستان خوبم            

 

|+| نوشته شده توسط حسن در پنجشنبه 10 اسفند1385 ساعت 6:23 PM |

                خواب

 

می خواهمت چنان که شب خسته خواب را

می جویمت چنان که لب تشنه آب را

 

محو توام چنان که ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

 

بی تابم آن چنان که درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره  خواب را

 

بایسته ای چنان که تپیدن برای دل

یا آن چنان که بال پریدن عقاب را

 

حتی اگر نباشی می آفرینمت

چونان که التهاب بیابان سراب را

 

ای خواهشی که خواستنی تر از پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

 

                                                   قیصر امین پور

|+| نوشته شده توسط حسن در دوشنبه 7 اسفند1385 ساعت 5:23 PM |