تبليغاتX
CACTUS 366
CACTUS 366
کاکتوس دله مهربونی داره
تندیس تنهایی

 

 سلام به همه دوستایه خوبم

        همتونو خیلی خیلی دوست دارم

ولی پانیذ تو وبش حرفایی زد که حرفایه دله خودمه .....

فقط داریم خودمونو مشغول میکنیم تا فراموش کنیم که .......

 

دلم خيلي گرفته

خيلي تنهام

وقتي تنهايي، برات فرقي نداره كه چند نفراز صبح تا شب بهت ميگن سلام

چند نفر بهت لبخند ميزنن

چند تا اف داري

چند نفر با تلفن يادت ميكنن

 چند تا اس ام اس داري

 

مهم اينه كه تنهايي !!!

 

مهم اينه كه كسي از ته دل ياريت نكرده

چقدر بده وقتي توي روزهاي طولاني تنها چيزي كه به مغزت فشار مياره اينه :

 

كي به خاطر خودم يادم ميكنه نه به خاطر نيازش به من

 

اونوقته كه ديگه غم و شادي ، خنده و گريه ، دنيا و آدماش ، هيچي برات معني نداره

دنیا با همه بزرگیش برات میشه یه چاردیواری

اونوقت ميشي يه آدم تنها مثل من

از تنهايي براي خودم تنديسي ميسازم و باهاش  نرد عشق ميبازم

ولي نه اين عشق خونه خرابم ميكنه

بايد يه راه ديگه پيدا كنم

تلاش براي زندگي !

 تلاش براي مدرك تحصيلي !

تلاش براي امرار معاش!

  تلاش براي آينده !!!!!

كار و كار و كار براي فرار از اين اوهام و خيالات

خدايا اگه اين تلاش نبود كه وقتمو پركنم چي ميشد؟...

باز هم خدا !!!!!

يادم نيست كجا خوندم كه اگر تنها ترين تنها شوم بازهم خدا هست آره بازهم خدا هست

لابه لاي كارهاي زيادي كه دارم يه وقت كوچيك پيدا ميكنم و حافظو باز ميكنم

با حافظ خلوت كردن يه حال و هوايي داره كه تو دنيا هيچي مثل اون نميشه

اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي

نميدونم حافظم مثل من تنها بوده يا ...

 

|+| نوشته شده توسط حسن در یکشنبه 27 آبان1386 ساعت 10:49 PM |

تولدی دیگر

جاده تنهایی

همه هستی من ایه تاریکیست

که ترا در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این ایه ترا آه کشیدم آه

من در این ایه ترا

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

زندگی شاید

یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد

زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتنک دو همآغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد 

که کلاه از سر بر میدارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

و در این حسی است

که من آن را با ادرک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست

دل من

که به اندازه یک عشقست 

به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبای گلها در گلدان  

به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها 

که به اندازه یک پنجره می خوانند

آه ...

سهم من اینست

سهم من اینست

سهم من

آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست

و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید

دستهایت را دوست میدارم

دستهایم را در باغچه می کارم 

سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم

و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

گوشواری به دو گوشم می آویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم

کوچه ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند هنوز

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر  

به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد

کوچه ای هست که قلب من آن را

از محله های کودکیم دزدیده ست

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری آگاه

که ز مهمانی یک اینه بر میگردد

و بدینسانست

که کسی می میرد

و کسی می ماند

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد

من

پری کوچک غمگینی را

می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

می نوازد آرام آرام

پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد ...

 

                                                              <<فروغ فرخزاد>>
|+| نوشته شده توسط حسن در جمعه 11 آبان1386 ساعت 12:13 PM |